جمشید آذرمی آذر
سایت مخزن العلوم شامل : مقاله های نویسنده ، اطلاعات عمومی علمی ، مذهبی ، اجتماعی ، فرهنگی ، زناشویی ، تاریخ ، ادبیات و متفرقات...

بقال باشی

بقال باشی نگاهی به ساعت دیواری مغازه کرد ، عقربه های ساعت ۹ شب را نشان می دادند.

با خود گفت : امروز هم که دیر کردم.

آنگاه کامپیوترش را خاموش کرد ، و مغازه را جارو نمود.

قفل را برداشت و در حالی که نام خدا را به نیکی یاد می نمود ، و به نعمتهای او سپاس می کرد ، درب مغازه را قفل نمود ، به طرف منزل به راه افتاد.

بین راه دو سه تا صرفه کرد ! چون او عقیده بر این داشت که همسایگان باید فرق رهگذر آشنا و غریبه را بدانند ، حتی اگر در کوچه یا محله باشد.

همانطوری که راه میرفت خود را پشت درب حیاط یافت. کلید را در آورد و با سر وصدای زیاد قفل درب را باز کرد .

این هم از اخلاق خوب او بود که وقتی وارد حیاط یا خونه خودش هم می شد ، میباید اهالی خونه از ورود او خبردار میشدند.

بقال باشی در حیاط را باز کرد ، در حالی که صرفه میکرد درب حیاط را با سر و صدای زیاد بست.

وقتی وارد منزلش شد دید ! خانوم خونه هنوز از دار قالی پایین نیامده است.

رو کرد به خانومش گفت :

ساعت ۹ شب است و تو هنوز کار می کنی؟

خانوم خانه گفت:

چکنم روزها کوتاه است ، باید اینو تمام کنم یا نه؟

بقال باشی جواب داد ؛ خیلی خوب بباف ولی استراحت هم کن.

بقال باشی نگاهی به اطراف کرد دید؛ خبری از شام نیست ، به شوخی گفت:

حداقل شام حاضر میکردی بعد کار قالی بافی را ادامه میدادی.

خانوم خونه گفت :

پس بگو ! در فکر خسته شدن من نیستی ؟ بلکه نگران شکم خود هستی ؟

بقال باشی جواب داد ، نه ، بخدا شوخی کردم.

مرد اول آتش سماور را زیاد نمود ، بعد به طرف یخچال رفت.

آری هیچ چی نبود ! خالی و خالی بود.

درگوشه یخچال دوتا گوجه بود با دوسه تا سیب زمینی و پیاز.

آنها را برداشت و مشغول شستن و خرد کردن شد.

خانومش ازبس که خسته بود ، رختخوابش را برداشت ، که پهن کند.

بقال باشی گفت :

چکار میکنی ؟ من برای تو اینها را سرخ می کنم ، وگر نه منکه شام نمی خورم.

خانوم خونه گفت :

تو که شام نخوری نمی تونی بخوابی!

و آقای خونه گفت :

بقالل باشی در حالی که تبسم می کرد گفت: خوب منکه گرسنه ام ولی باور کن بخاطر توست.

زنه تکیه کرده بود به رختخوابش و بقال باشی داشت سیب زمینی ها را سرخ می کرد.

مرد خونه برای اینکه دل زنش را بدست بیاره گفت : شام فقیرانه ش خوبه!

و خانوم خونه جواب داد : همه اینجوری هستند شکر خدائی را کن که خوشبختیم.

و بقال باشی که سر پایین شکر خدا را می نمود ، سفره را پهن کرد.

غذا کم بود و ساده ، زود خوردند و سفره را جمع کردند.

زن در حالی که لیوان را آب میریخت گفت :

خدا پدرت را بیاموزد ، قرصهای مرا هم بده. مرد ضرف قرصها را به همسرش داد.

استامینوفن کدئین ، ایبوپروفن ، قرصهایی بودند که زن برای کمر درد ، بعد هر غذا میل میکرد.

زن در حالی که به رختخوابش میرفت ، خداوند متعال را به خاطر نعمتهایش سپاس میکرد .

و در حال خواندن سورۀ حمد و توحید بود که خوابش برد.

و بقال باشی نگران از فردا و فرداها ، به نوشتن و مطالعه کردن کتاب مشغول شد.

بازدیدها: 29

نظرات

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله مخالف هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. پذیرفتنادامه